سلام دوباره بعد از تاخیر دوساله

سلام

امروز بعد از دو سال به این وبلاگ که یه روزی با شور و علاقه راهش انداخته بودم نگاه کردم.

دارم فکر می کنم چقدر قبلا حوصله این جور کارا رو داشتم!خودم از مطالبی که نوشتم متحیرم ولی یه جورایی هم دلم می خواد مثل قبل بشم البته اگه درس های عزیز اجازه بدن.

خوب دیگه همین!امیدوارم بتونم سر حرفم بایستم...

بهار

سلام

من بالاخره بعد از چند روز تونستم آپ کنم و از اونجایی که ممکنه تا سال دیگه نتونم بیام یه شعر عیدانه و بهارانه براتون می ذارم. این شعر رو خودم دو سه سال پیش گفتم:

 

باز کن پنجره هارا که بهار

آمد از دامن کوه

بال بگشوده نسیم بر سر دشت و دمن

جامه سبز به تن کرده چمن

چشم بگشا و ببین

چلچله آمده از راه دراز

          با بهار هم آواز

                خبر از شادی و سرسبزی و نوروز آورد

روزهاتان پر نوروز ، پر سرسبزی باد

 

** پیشاپیش نوروزتون مبارک!

 

سلام

چه خبر .میبینم ملتی مشتاقن که من آپ کنم ولی باور کنید اگه امتاحانا اجازه بدن من روزی ۱۰ بار آپ می کنم .

دیروز که داشتم تو اینترنت می گشتم مهمترین مسائلی که امسال در موردشون در اینترنت صحبت شده رو دیدم.واقعا جالبه این غربی ها به خودشون هم شک دارن .یکی از دوستام می گفت به خاطر همین شک پیشرفت کردن ولی من باهاش موافق نیستم .شک کردن در بعضی مسائل نه تنها باعث پیشرفت نمی شه بلکه باعث پس رفت هم می شه حالا این تاپیک ها رو ببینید:

۱.آیا خدا واقعا وجود داره؟

۲.پختن سودا واقعا جالبه

۳.عیسی تروریست بود؟

۴.شما چه شکلی هستید؟

۵.نام شما چیست؟

 

خوب بگذریم.راستی ماه محرم و صفر را به همه تسلیت می گم.امیدوارم همه از حال و هوای این ده روز استفاده کنن و کمی به فکر خودشون باشن.

 

در آخر بگم که خوشحال می شم نظرتون رو راجع به قالب جدید وبلاگ بدونم.

 

بوی ماه مهر

آخ!می بینید توروخدا؟ مگه می ذارن ما نفس بکشیم؟ من تازه داشتم حال می کردم ، من تازه داشتم وبلاگ می ساختم ، من تازه داشتم از خوندن یه کتاب ۱۳۳۶ صفحه ای متاثر می شدم ولی اینا یقه مارو چسبیدن که پاشو برو مدرسه ، برو از ۷ روز هفته ۸ روزش را با نگرانی طی کن ، برو هی گناهای معلما رو کم کن ، برو دعا کن سال دیگه تابستون اینقدر زود نگذره.

من هیچ وقت انتظار مهر را نکشیدم.مهر ماه خودشو خیلی سریع به من می رسونه .فقط امسال نبود که سه ماه و نیم تعطیلی مثل برق گذشت.انگار همین دیروز بود که داشتیم به خودمون می گفتیم بالاخره تابستون شد. هی روزگار.جوونی کجایی که یادت بخیر.(این جمله بی ربط و صرفا برای نشان دادن عمق افسردگی من بود)

ولی حالا خودمونیم مدرسه هم صفای خودشو داره . ۴-۵ ساعت با دانش آموزایی که هم سن و سال خودمونن.شاید چند سال دیگه حاضر باشیم تمام زندگی مون رو بدیم که برگردیم به جایی که حالا به نظرمون بیخود می یاد.

خوب بگذریم.بهتره نگرانی خودمونو گردن مدرسه نندازیم.ما (یا شاید فقط من)نگران این نیستیم که تابستون سریع می گذره ، ما نگرانیم که عمرمون زود می گذره .بهترین سال های عمر من اینقدر به سرعت سپری می شن که فکر می کنم تقریبا هیچ خاطره ای از اون ندارم و هیچ وقت به قدر کافی ازش لذت نبردم.نظر شما چیه؟