شریعتی

سلام

چون به یه شریعتی دوست محترم قول داده بودم که یکی از اشعار زیبای این جناب جنتلمن رو بذارم پس این کارو می کنم:

بگذار سپیده سرزند

چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحری بازگردد

و راه کهکشان بسته شود...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آسمان پر کشد.

 

اگر شما هم به دکتر شریعتی علاقه دارید پیشنهاد می کنم حتما کتاب کویر رو بخونید بخصوص خود بخش کویر.

 

سلام

چه خبر .میبینم ملتی مشتاقن که من آپ کنم ولی باور کنید اگه امتاحانا اجازه بدن من روزی ۱۰ بار آپ می کنم .

دیروز که داشتم تو اینترنت می گشتم مهمترین مسائلی که امسال در موردشون در اینترنت صحبت شده رو دیدم.واقعا جالبه این غربی ها به خودشون هم شک دارن .یکی از دوستام می گفت به خاطر همین شک پیشرفت کردن ولی من باهاش موافق نیستم .شک کردن در بعضی مسائل نه تنها باعث پیشرفت نمی شه بلکه باعث پس رفت هم می شه حالا این تاپیک ها رو ببینید:

۱.آیا خدا واقعا وجود داره؟

۲.پختن سودا واقعا جالبه

۳.عیسی تروریست بود؟

۴.شما چه شکلی هستید؟

۵.نام شما چیست؟

 

خوب بگذریم.راستی ماه محرم و صفر را به همه تسلیت می گم.امیدوارم همه از حال و هوای این ده روز استفاده کنن و کمی به فکر خودشون باشن.

 

در آخر بگم که خوشحال می شم نظرتون رو راجع به قالب جدید وبلاگ بدونم.

 

گامهایی برای دوست داشتنی شدن!

 

گام ۱ - همیشه برای این که بهترین نتیجه را از بحث و مجادله بگیرید، سعی کنید از شرکت در آن بپرهیزید

 گام ۲ - به عقاید دیگران احترام بگذارید و هرگز از عبارت « تو اشتباه می کنی » استفاده نکنید .

 گام ۳ - اگر خطایی از شما سرزد، با قاطعیت به آن اعتراف کنید و اعتماد به نفس داشته باشید و بدانید که « انسان جایز الخطاست » .

 گام ۴ - همیشه صحبت های خود را دوستانه آغاز کنید .

 گام ۵ - به گونه ای رفتار کنید که همیشه دیگران تأییدتان کنند .

 گام ۶ - سعی کنید از راه های مناسبی برای کسب آرامش استفاده کنید تا دیگران برای شریک شدن در آرامشتان به سوی شما بیایند .

 گام ۷ - اجازه بدهید همیشه دیگران بیش از شما صحبت کنند .

 گام ۸ - خالصانه به هر اتفاقی از دید دیگران نگاه کنید و تک محور نباشید .

 گام ۹ - باورها و علایق سایرین را همانگونه که هستند بپذیرید چرا که هرکس از دید خود بهترین است .

 گام ۱۰ - همواره به سوی انگیزه های بهتر و قوی تر بروید، تا بهترین باشید .
 و بالاخره گام آخر ؛

 همواره باورهایتان را پیش روی خود مجسم کنید و چالشهای زندگی را با آغوش باز پذیرا شوید تا برای دیگران یک نمونه و الگو باشید.

 

...

فرمان دادم مرا بدون تابوت و مومیائی دفن کنید تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد.                                                                 

     کوروش کبیر

 

اما من انسانم ...

گذرگاهی صعب است زندگی، تنگابی در تلاطم و در جوش.

ایمان یکی چشمبند است، دیواری در برابر بینش.

به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد:

من کوه بی‌جان نیستم، انسانم من!

 

سنگ مقدس در این جهان بسیار است،

صیقل‌خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش.

ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن

من جسم بی‌جان نیستم، انسانی زنده‌ام من.

 

من نابینایی آدمیان را دیده‌ام

و توفیدن گردباد را در عرصه‌ی پیکار،

من آسمان را دیده‌ام

و آدمیان را، سرگردان، به مهی دودگونه فروپوشیده.

 

مرا به ایمان، ایمان نیست.

اگر اندوهگینت می‌کند، بگو اندوهگینم.

حقیقت را بگو، نه لابه کن، نه ستایش.

تنها به تو ایمان دارم، ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست، شکوه مکن.

به پرسش اگر پاسخ می‌گویی، پاسخی درخور بگوی.

در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی، مردانه بایست

که پیام ایمان و وفا بجز این نیست!

 

ایلیا ارنبورگ

pray

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود  و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو  به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است....